15 December 2018امروز: شنبه ۲۴ قوس ۱۳۹۷

کتاب دوست یا دشمن ؟


نشستن در چشم دیگران و حس‌کردنِ احساساتشان از عمیق‌ترین موهبت‌های فرایندِ ژرف‌خوانی است که هنوز به اندازۀ کافی از آن خبر نداریم. توصیف پروست دربارۀ «معجزۀ پرثمرِ ارتباط که تأثیرش در انزوا روشن می‌شود» بعدی احساسی و شخصی را در تجربۀ خواندن تصویر می‌کند: ظرفیت برقراری ارتباط و درک احساس دیگری بی‌آنکه ذره‌ای از جهان شخصی خود خارج شویم. ظرفیتی که با خواندن شناخته می‌شود- ترک‌کردن و همزمان باقی‌ماندن در قلمروی خود- همان چیزی که امیلی دیکینسونِ مردم‌گریز «ناو» شخصی خود می‌نامد، ناوی که با آن از لنگرگاه خود در خیابان اصلی شهر امرست در ماساچوست به دیگر زندگی‌ها و سرزمین‌ها سفر می‌کند.

الهی‌دان روایی۱، جان اس. دان، این فرایندِ مواجهه با و نشستن در چشم دیگری را با تعبیرِ «عبور» توصیف می‌کند، عبوری که طی آن ما با نوع خاصی از همدردی وارد احساسات، تصورات و تفکرات دیگران می‌شویم: «عبور هیچ‌وقت تمام و کمال نیست، بلکه همواره نسبی و ناقص است. و فرایند معادل و مقابل آن، بازگشت به خود است». این تعبیر توصیف زیبا و مناسبی است که نشان می‌دهد ما از دیدگاه‌های ذاتاً محدودکنندۀ خود دربارۀ جهان فاصله می‌گیریم و وارد جهان دیگری می‌شویم و با دیدی وسیع‌تر بازمی‌گردیم. دان در ذهن عشق۲، کتاب عظیم خود دربارۀ اندیشه، نظر پروست را بسط داد: «آن معجزۀ پرثمرِ ارتباط که تأثیرش در انزوا روشن می‌شود، شاید خود نوعی عشق‌آموزی باشد». دان تناقضی را که پروست در دلِ خواندن توصیف می‌کرد -اینکه علی‌رغم طبیعت تنهای خواندن، نوعی ارتباط در آن رخ می‌دهد- نوعی آمادگی پیش‌بینی‌نشده می‌دانست، آمادگی برای شناخت دیگر انسان‌ها، درک احساس آن‌ها و تغییرِ آرام آرامِ برداشت خود در این باره که «دیگری» کیست و چیست. از نظر الهی‌دانانی چون جان دان و نویسندگانی چون گیش جن که در آثار خود در سراسر زندگی این اصل را در داستان و غیرداستان شرح می‌دهند، خواندن محلی خاص است که در آن انسان‌ها از خود رها می‌شوند تا عبور کنند و به دیگران برسند و اینگونه می‌آموزند دیگری بودن چگونه است، انسانِ دیگری با انگیزه‌ها، تردیدها و احساس‌هایی که در غیر این صورت هرگز قادر به شناخت او نبودند.

نمونۀ قوی اثرات تغییردهندۀ «عبور» را یک معلم تئاتر فارغ‌التحصیل برکلی برایم تعریف کرد که با نوجوانانی در دل ایالت‌های غرب میانه کار می‌کرد. دانش‌آموزی به او مراجعه کرده بود، دختری سیزده‌ساله، و خواسته بود که به عضویت گروه تئاتر او دربیاید که مشغول اجرای نمایشنامه‌های شکسپیر بودند. درخواست متعارفی بود اما واقعیت این بود که دختر جوان از فیبروز سیستیکِ۳ پیشرفته رنج می‌برد و به او گفته بودند زمان زیادی از زندگی‌اش باقی نمانده است. این معلمِ خارق‌العاده، نقشی را به دختر داد که امید داشت احساسات، شور و عشقی رمانتیک را به او منتقل کند، احساساتی که شاید هیچ وقت فرصت تجربۀ آن‌ها را پیدا نمی‌کرد. او تعریف کرد که دختر یک ژولیت فوق‌العاده شد. همان شب، رومئو و ژولیت را خط به خط از بر کرد، طوری که انگار قبلاً صد بار آن نقش را بازی کرده است.

اتفاق بعدی همۀ اطرافیان دخترک را حیرت‌زده کرد. او نقش تک تکِ قهرمان‌های زن شکسپیر را بازی کرد، هر نقش با عمق احساسی و قوتی بیشتر از نقش قبل. حالا سال‌ها از زمانی که نقش ژولیت را بازی کرد می‌گذرد. برخلاف تمام انتظارات و پیش‌بینی‌های پزشکی، وارد دانشگاه شد و حالا در دو رشتۀ پزشکی و تئاتر مشغول به تحصیل است و از نقشی به نقش دیگر «عبور» می‌کند.

نمونۀ استثنایی این زن جوان ربطی به این مسئله ندارد که ذهن و قلب می‌توانند
خواندن محلی خاص است که در آن انسان‌ها از خود رها می‌شوند تا عبور کنند و به دیگران برسند و اینگونه می‌آموزند دیگری بودن چگونه است
محدودیت‌های جسم را کمرنگ کنند یا نه؛ بلکه به این مسئله باز می‌گردد که ورود به زندگی دیگران چه نقشی در زندگی خود ما دارد. تئاتر کاری را آشکار می‌کند که هر یک از ما هنگامِ عبور از عمیق‌ترین و غرق‌کننده‌ترین اشکال خواندن انجام می‌دهیم. ما از دیگری چون مهمانی در درون خود استقبال می‌کنیم و گاه خود دیگری می‌شویم. در آنی از زمان خود را ترک می‌کنیم و وقتی باز می‌گردیم، از نظر فکری و احساسی متحول و گاهی وسیع‌تر و غنی‌تر شده‌ایم و گاهی، آنگونه که نمونۀ استثنایی این زن جوان نشان می‌دهد، چیزی را تجربه می‌کنیم که زندگی امکانش را به ما نداده است. این هدیه‌ای بی‌حساب است.

و هدیه‌ای است درون هدیه‌ای دیگر. نشستن در چشم دیگران نه‌تنها حس همدردی ما را با آنچه خوانده‌ایم برقرار می‌کند، بلکه دانش درونی ما را دربارۀ جهان گسترش می‌دهد. اینها ظرفیت‌های شناخته‌شده‌ای هستند که سبب می‌شوند در طول زمان انسان‌تر شویم، چه در مقام کودکی که قورباغه و وزغ۴ را می‌خواند و می‌آموزد وقتی قورباغه بیمار است وزغ چه می‌کند و چه در مقام بزرگسالی که دلبند۵ تونی موریسون، راه‌آهن زیرزمینی۶ کولسون وایتهد یا کاکاسیای تو نیستم۷ جیمز بالدوین را می‌خواند و انزوای طاقت‌فرسای بردگی و ناامیدی کسانی را از سر می‌گذراند که محکوم به بردگی یا میراث آن بوده‌اند.

به واسطۀ این بُعدِ تغییردهندۀ خودآگاهی در خواندن می‌آموزیم که ناامیدی و یأس یا هیجان و سرمستی از احساسات بیان‌نشده چگونه است. دیگر به یاد نمی‌آورم که چند بار دربارۀ احساسات هر یک از قهرمان‌های جین آستن خوانده‌ام- اِما، فنی پرایس، الیزابت بنت در غرور و تعصب یا در جدیدترین تجسم خود در شایسته: بازگویی مدرن غرور و تعصب۸ اثر کورتیس سیتنفیلد. تنها این را می‌دانم که هرکدام از این شخصیت‌ها با عواطفی درگیر بودند که کمک می‌کرد احساساتی اغلب متناقض را بشناسم؛ این امر سبب می‌شود با ترکیب پیچیده و خاص احساسات خود، در هر شرایطی که زندگی می‌کنیم، راحت‌تر کنار بیاییم و کمتر احساس تنهایی کنیم. همانطور که در نمایشنامۀ سرزمین سایه‌ها۹، دربارۀ زندگی سی. اس. لوئیس گفته می‌شود، «ما می‌خوانیم تا بدانیم تنها نیستیم».

ماریان ولف

بحث و مناظره

کامنت از طریق فیسبوک

کامنت از طریق دیپلماسی افغانی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

دیپلماسی افغانی در فیسبوک